قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1519
تاريخ الفي ( فارسى )
ذكر وقايع سال دويست و سيزدهم از رحلت خير البشر و در سال دويست و سيزدهم از رحلت خير البشر ، افشين با بابك و متابعانش متوجّه سامره گشت . چون به پنج فرسخى سامره رسيد معتصم پسر خود ، هارون الواثق اللّه ، را با جميع امرا به استقبال او فرستاد و فرمود تا فيل سفيدى را كه يكى از سلاطين هند جهت مأمون فرستاده بودند ، به ديباى سرخ و سبز آراسته و همچنين فرمود شتر را نيز آراسته كردند و كلاهى عظيم مكللّ به درّ و جواهر با دو جامهء فاخر نزد افشين فرستاد و فرمود تا بابك را بر فيل و برادرش را بر شتر نشانيده و طاقيها بر سر ايشان نهاده و جامهها در ايشان پوشانيده به شهر درآوردند . چون بابك فيل را ديد گفت : اين دابّهء قوى هيكل چيست و اين جامه از كجاست ؟ شخصى در جواب گفت : اين كرامتى است كه از ملك بزرگ براى پادشاه اسير ، كه بعد از عزيزى به خوارى نشسته ، رسيد كه عاقبت كار تو به خير و خوبى مقرون خواهد بود . بعد از آن ، معتصم حكم كرد تا تمامى لشكريان و ساير خلايق زيب و زينت تمام به جاى آوردى و افشين با امرا سوار شده و بابك را با برادرش بر فيل و شتر سوار ساخته در ميانهء هر دو صف درآوردند . چون بابك آن كثرت را نگاه كرد تأسف خورد كه : چرا اين همه مردم از تيغ من خلاص شدند . در روضة الصفا مسطور است كه بابك خرّمى در ايام استيلا دو جلّاد داشت . از يكى پرسيدند كه : تو چند كس را كشتهاى ؟ جواب داد كه : كشتههاى من زياده از سى هزار است . و در بعضى از روايات اهل تواريخ مسطور است ، و العهدة على الرّاوى ، كه عدد مقتولان بابك در معارك و غير آن به هزارهزار رسيده . و چون بابك را به اين وضع از پنج فرسخى نزد المعتصم باللّه آوردند ، از وى پرسيد : بابك تويى ؟ گفت : بندهء امير المؤمنينام ، و مالى عظيم